آخرین روزهای 10 ماهگی
به نام خدا
بردیای عزیزم... زیاد حس نوشتنم نمیاد...
این چند تا عکس و از مادرت داشته باش تا بعد:
بردیا به روایت تصویر:

یک صدم ثانیه قبل از پرتاب کلاه از سر...

کوچه ی مامان بزرگ اینا:

از طبیعت خونه ی مامان بزرگ استفاده کن عزیزم... تا چند وقت دیگه قراره این خونه ی ویلایی و پر از خاطره تبدیل به آپارتمان بشه
(بردیا در حال خوردن پونه...)

بردیا حمله میکند:

بردیای متفکر...غمگین...(آخ که چقدر این ژستت مثل پدر بزرگ مرحومته)

غمتو نبینم مادررررررررر

نترس من اینجام عزیزم

طبیعت بهاری و طوفانی برغان... و بردیا در حال کشف طبیعت


داریم برمیگردیم...بعد از بارون و طوفان.. عجب هوایی شده

پی نوشت: شب وقتی برگشتیم خونمون خواب بودی...حتی پوشکتو تو خواب عوض کردم.. اما ساعت حدودای ١و٣٠ با گریه و جیغ بسیار وحشتناکی از خواب پریدی... من و بابایی و کلا اهل ساختمونو ترسوندی پسرم... به سرعت نور رفتیم بیمارستان کودکان تهران... آقای دکتر خیلی معاینه کردن و گفتن چیزی نیست و دل درد داری...
چرااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟
به خاطر خوردن آش هیزمی... پفک... دلستر (به مقدار زیاد) و جوجه کباب و خدا میدونه چه چیزای دیگه ای!!!
گل پسرم ازین به بعد هر چقدر داد بزنی و جیغ بکشی و سرتو بذاری زمین مثلا قهر کنی و ما رو چنگ بندازی و ... از خوراکی های ممنوع خبری نیست...این تهدید جدیه!!!
پی نوشت ٢: و این منم... نمونه ی بارز یک مادر نگران و البته عشق عکس!!!


آخرین روزهای 10 ماهگی
